|
دانلود قصه هاي زيبا از کتاب " من و بابام " |
|
|
سلام
کتابهاي ماجراهاي من و بابام رو توي راپيدشر گذاشتم. اميدوارم بلد باشيد دانلود کنيد
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم |
|
جمعه بیست و ششم مهر 1387 |
|
|
| |
|
|
|
|
تو نيكي مي كن و در دجله انداز
يكي بود يكي نبود . پادشاهي بود به نام متوكل . متوكل پسري داشت به اسم فتح ، متوكل پسرش را خيلي دوست داشت و برايش معلم گرفته بود تا با سواد شود . به يك نظامي دستور داده بود تا تيراندازي ياد بدهد و يك نفر هم به او شنا را آموزش بدهد . يك روز مربي شنا فتح را به كنار رود دجله برد تا شنا يادش بدهد مدتي در آب بود . از آب بازي كردن خوشش آمده بود به استاد گفت : من كي مي توانم مثل شما شنا كنم؟ مربي گفت : «زياد طول نمي كشد ، اگر هر روز تمرين كني ، شناگر خوبي مي شوي» دو سه روزي فتح تمرين كرد بالاخره يك روز تا سر مربي اش به كار ديگري گرم شد ، شناكنان به وسط رود دجله رفت . آب فتح را با خودش برده بود . خبر به گوش متوكل رسيد به دستور او شناگران زيادي به دنبال فتح خودشان را به آب زدند اما فايده اي نداشت . آب فتح را برد . فتح كه مي ديد قدرت مبارزه ندارد خود را رها كرد و به آب سپرد تا در جايي دور افتاده به تنه اي درخت بزرگي برخورد كرد . فتح خودش را به تنه درخت رساند و روي آن نشست . شناگران هم چنان به دنبال او مي گشتند تا اينكه او را پيدا كردند و نزد متوكل بردند . متوكل دستور داد براي پسرش غذا بياورند . فتح خنديد و گفت : نه پدر ، من نه گرسنه هستم نه تشنه ، در اين يك هفته هر روز هم آب مي خوردم و هم يك قرص نان كه در يك سيني چوبي برايم آب مي آورد . روي نان ها نوشته بود «حسين اسكاف» متوكل تعجب كرد دستور داد به دنبال اين نام بگردند و او را نزد متوكل ببرند . حسين اسكاف را پيدا كردند . متوكل به او گفت : «تو هر روز يك قرص نان را در يك سيني چوبي به آب مي انداختي ! چرا اين كار را مي كردي؟» حسين اسكاف گفت: از قديم شنيده بودم كه اگر نيكي كني به پاداش مي رسي . با خودم گفتم: شايد گرسنه اي به اين نان نياز داشته باشد يا پرندگاني گرسنه آن را بخورند متوكل خنديد و گفت: «تو نيكي كرده اي و در دجله انداخته اي ، حالا هم پاداشش را مي بيني» دستور داد از خزانه طلا و جواهرات زيادي به او هديه كنند . از آن به بعد وقتي مي خواهند بگويند كه نيكي كننده پاداشش را خواهد گرفت مي گويند "تو نيكي مي كني و در دجله انداز"
به نقل از وبلاگ http://mystoriesandwords.blogfa.com
|
|
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 |
|
|
| |
|
چهار خرگوش كوچولو |
|
|
چهار خرگوش كوچولو

روزي و روزگاري، در جنگلي پر از درختهاي سوزني، چهار بچه خرگوش همراه مادرشان در حفره اي شني زير ريشه هاي يك درخت زندگي مي كردند. اسمهاي آنها ، فلاپسي ، ماپسي ، دم پنبه اي و پيتر بود.
ادامه مطلب |
|
دوشنبه یکم بهمن 1386 |
|
|
| |
|
اردک خوش شانس |
|
|
اردک خوش شانس
پدر برای دختر و پسرش کتاب می خواند .اسم کتاب اردک خوش شانس، خوش شانس، خوش شانس بود. قصه اینطوری بود که....
روزی یک اردک خوشگل و دوست داشتنی برای گردش بیرون رفت و خیلی زود یک گودال آب تمیز و دوست داشتنی پیدا کرد. اوه، چه اردک خوش شانسی!
اردک خوش شانس گفت: "کواک"

ادامه مطلب |
|
دوشنبه یکم بهمن 1386 |
|
|
| |
|
خرسی بنام وولستن کرافت |
|
|
|
خرسی بنام وولستن کرافت |
| |
|
نه خیلی دور و نه خیلی وقت پیش، یک خرس بزرگ و زیبا روی یکی از قفسه های فروشگاه نشسته بود و منتظر بود تا کسی او را بخرد و به خانه ببرد
اسم او وولستن کرافت بود اون یک خرس معمولی نبود . موهای تنش رنگ خاکستری تیره و روشن بود و رنگ عسلی نوک بینی و گوشها و پاهایش بسیار جذاب بود
وولستن کرافت با آن جلیقه قهو ه ای و پاپیون طلایی اش بسیار زیبا بود
روی اتیکتی که به پاپیونش نصب بود اسمش را با خط پررنگ نوشته بودند ول ستن کرافت |
 |
ادامه مطلب |
|
دوشنبه یکم بهمن 1386 |
|
|
| |
|
بانی خرگوشه و فیلم ترسناک |
|
|
بانی خرگوشه و فیلم ترسناک
وقتیکه صدای بسته شدن در پارکینگ به گوش رسید بانی خرگوشه گفت : همه چیز روبراه است
. بیائید به طبقه پایین برویم و تلویزیون را روشن کنیم . می توانیم یک نوار ویدیویی نگاه کنیم
ادامه مطلب |
|
دوشنبه یکم بهمن 1386 |
|
|
| |
|
كسي كمك مي كند؟ |
|
|
كسي كمك مي كند؟
يك مرغ حنايي كوچولو همراه با دوستانش در مزرعه زندگي مي كرد.دوستان او يك سگ خاكستري، يك گربه ي نارنجي و يك غاز زرد بودند.
ادامه مطلب |
|
دوشنبه یکم بهمن 1386 |
|
|
| |
|
چشمه ي سحرآميز |
|
|
چشمه ي سحرآميز
روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ خرگوش کنجکاوی زندگی می کرد. یک روز، خرگوش کنجکاو درحال دویدن و بازی کردن بود که به چشمه ای سحر آميز رسید.
ادامه مطلب |
|
دوشنبه یکم بهمن 1386 |
|
|
| |
|
چوپان دروغگو |
|
|
چوپان دروغگو
روزی روزگاري پسرك چوپاني در ده اي زندگي مي كرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم دهات را از ده به تپه هاي سبز و خرم نزديك ده مي برد تا گوسفندها علف هاي تازه بخورند.او تقريبا تمام روز را تنها بود.
ادامه مطلب |
|
دوشنبه یکم بهمن 1386 |
|
|
| |
|
دو موش بد |
|
|
|
دو موش بد |
|
|

|
روزی و روزگاری يك خانه عروسكي بسيار زيبایي در کنار شومینه اتاق قرار داشت .ديوارهاي آن قرمز و پنجره هايش سفيد بود . آن خانه پرده هاي توري واقعي داشت. همچنين يك درب در جلوی خانه و يك دودكش هم روی سقفش دیده می شد. |
ادامه مطلب |
|
دوشنبه یکم بهمن 1386 |
|
|
| |
|
گنج دزد دريائي |
|
|
گنج دزد دريائي
ريش آبي غرغر مي كرد و مي گفت: ده قدم از ايوان و بيست قدم از بوته رز، اينجا . گنج اينجاست . اين خوابي بود كه اون شب جاويد ديد.
ادامه مطلب |
|
دوشنبه یکم بهمن 1386 |
|
|
| |
|
چه كسي تكاليف پاتريك را انجام داد؟ |
|
|
چه كسي تكاليف پاتريك را انجام داد؟
پاتریک هیچوقت تکالفش را انجام نمی داد. او می گفت اینکار خسته کننده است. او هميشه بیسبال و بسکتبال بازی می کرد.
معلمش به او می گفت، با انجام ندادن تکالیفت چیزی یاد نمی گیری البته حق با معلمش بود.
اما او چیکار می توانست بکند او از اینکار متنفر بود

ادامه مطلب |
|
دوشنبه یکم بهمن 1386 |
|
|
| |
|
قورباغه و گاو نر |
|
|
قورباغه و گاو نر
قورباغه كوچولو به قورباغه بزرگي كه كنار بركه نشسته بود مي گفت: واي پدر،من يك هيولاي وحشتناك ديدم. او به بزرگي يك كوه بود و روي سرش هم شاخ داشت. دم درازي داشت و
ادامه مطلب |
|
دوشنبه یکم بهمن 1386 |
|
|
| |
|
گرگي در لباس ميش |
|
|
گرگي در لباس ميش
روزي روزگاري يك گرگ بدجنس براي پيدا كردن غذا دچار مشكل شد. چون گله اي كه براي چرا به آن كوه و چمنزار مي آمد يك چوپان دلسوز و يك سگ دقيق داشت. آنها مواظب هر اتفاقي در گله بودند.
ادامه مطلب |
|
دوشنبه یکم بهمن 1386 |
|
|
| |
|
داستان درخت آرزو |
|
|
داستان احساسي درخت آرزو

ادامه مطلب |
|
پنجشنبه ششم دی 1386 |
|
|
| |
|
داستان مراقبت از سگ کوچولو |
|
|
واي که چقدر اين داستان قشنگه : داستان مراقبت از سگ کوچولو

ادامه مطلب |
|
پنجشنبه ششم دی 1386 |
|
|
| |
|
داستان دانه هاي خوش شانس |
|
|
بازم حال کنيد. یه داستان قشنگ ديگه

ادامه مطلب |
|
پنجشنبه ششم دی 1386 |
|
|
| |
|
داستان لوکوموتيو |
|
|
داستان زيباي لوکوموتيو

ادامه مطلب |
|
پنجشنبه ششم دی 1386 |
|
|
| |
|
داستان سياره سرد |
|
|
داستان سياره سرد : بخونيد حال کنيد

ادامه مطلب |
|
پنجشنبه ششم دی 1386 |
|
|
| |
|
داستان زيباي در جستجوي دايناسور |
|
|
اين هم داستان زيباي در جستجوي دايناسور

ادامه مطلب |
|
پنجشنبه ششم دی 1386 |
|
|
| |
|
قصه ی گرگ وچوپان و سگ باوفا |
|
|
اينم قصه باحال و قشنگه ديگه . منتظر قصه هاي شما هستم
قصه ی گرگ وچوپان و سگ باوفا
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود
در روستای آباد و خوش آب و هوایی،مرد جوانی زندگی می کرد که کارش چوپانی بود. او هر روز صبح زود گوسفندان ِ مردم ده را جمع می کرد و برای چرا به دشت و صحرا می برد. هرجا که علفزاری پر از
ادامه مطلب |
|
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 |
|
|
| |
|
|
|
|
بچه ها : اينم داستان خرگوشها و روباه . حال کنيد
خرگوشها و روباه
يكي بود يكي نبود
غير از خدا هيچكس نبود
در ميان جنگل زيبايي ، شهري بود به نام شهر خرگوشها كه ساكنانش همگي خرگوش بودند.درگوشه اي از اين شهر، آقا خرگوشه و زن و بچه اش در خانه ي قشنگي زندگي مي كردند. آنها يك مزرعه داشتند كه در آن
ادامه مطلب |
|
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 |
|
|
| |
|
مي توان عشق به کودک آموخت |
|
|

و چه اين جمله به فكر همگي افتاده
.بچه ها را چه كنيم
بچه ها مي خواهند
بچه ها مي رقصند
بچه ها مي خوانند
اين طريقي است كه در خاطرشان مي ماند
اي فلاني دو سه خطي بنويس
ساده تر، رنگي تر
در پي قافيه و واژه نباش
سوژه امروزي، بگذر از دلسوزي
لا له هايي همه دلسوز تر از مادرشان
بي خيال از غم فردايي و از عاقبت و آخرشان
من هنوز معتقدم من هنوز معتقدم
مي شود عشق به آنها آموخت
مي شود دربه در واژه ي بازار نبود
مي توان تقديم كرد وپشيزي به پشيزي نفروخت
مي توان عشق به آنها آموخت |
|
پنجشنبه هفدهم آبان 1386 |
|
|
| |
|
شعر روز ما بچه ها تقديم به فوتباليست ها |
|
|

میون میدون با دل و جون
بازیکن تیم ما شوت می زنه
یه گله دیگه، یه گله دیگه گل شده، داور سوت می زنه
آی بچّه ها یه گل کمه یه دسته گل برای همه
پرچم ایرانو همه می بینن
اینا گل باغای ایران زمینن
دلیر و شیر و تیر و تیز تو میدون
ایرانی قهرمانه اینو بدون
شما که مردای خلیج فارسین جلو رغیبا مثه کوه وایسین اسم حریف دیگه فرقی نداره این یاره ماس می خواد یه گل بکاره
سبز و سفید و قرمز
این پرچم ایمانه امید پیرو و جوون تیم ملّی ایرانه
سبز و سفید و قرمز این پرچم ایمانه امید پیرو و جوون تیم ملّی ایرانه
وقتشه بچّه ها صاحب توپ شن ما گل می خوایم بگین که پا به توپ شن
تموم دنیا چشمشون به ماهاس
تیم ما می درخشه مثل الماس بهتر نه بهترینه این خاک آسمونی
هر گوشهء زمینی زنده باشی ایرونی
سبز و سفید و قرمز این پرچم ایمانه امید پیرو و جوون تیم ملّی ایرانه
سبز و سفید و قرمز این پرچم ایمانه امید پیرو و جوون تیم ملّی ایرانه |
|
پنجشنبه هفدهم آبان 1386 |
|
|
| |